باز هم تنها شدم....چند ساعتی شده که دیگه صدایشون رو نمیشنوم....
یعنی باز کجا رفتن؟؟
کی برمیگردن؟؟
..نکنه امشب نیان.......
نکنه باز رفتن از اون مهمونی های کوفتی...
از وقتی که چشمم رو به روی این دنیا باز کردم همین بوده و بس....
انگار من اصلا وجود ندارم...
....
...
....
هر وقت که هستند یا دارن با هم جر و بحث میکنن یا هر کدوم تو اتاقشون سرشون به کارشون بنده......
راستی دو هفته ای میشه که برام یه لپ تاپ خریدن تا باهاش سرگرم بشم و دیگه به قول خودشون انقدر نق نق نکنم..
....
امروز داشتم تو اینترنت یه چرخی میزدم یه چیزی نگاهم رو به خوش جلب کرد:
گوشه ی یه صفحه ی اینترنتی نوشته بود به چت روم ما سر بزنید....
نمیخواستم برم اما وسوسه شدم برم ببینم این چیه که خانوم معلممون هی بهمون میگفت یه وقت سراغش نرید
رفتم و یه سری زدم...
الان که باز تنها شدم هی وسوسه میشم دوباره برم...
ادامه مطلب
برچسب: داستانک شب اول عروسی,داستانک همراه اول,
نویسنده: پرهام مهدوی
تاريخ: جمعه
9 مهر
1395 ساعت: 15:52