زاهدی در روزگار گذشته، در صومعه ای، صد سال عبادت کرد. پس هوی و هوس بر وی غلبه کرد و معصیتی از او سر زد، پس از آن عمل خود پشیمان شد. خواست که به محراب عبادت باز گردد. چون قدم در محراب نهاد، شیطان امد وبه او اینگونه گفت:
ای مرد! شرم نداری؟ چنان کار زشتی را کردی و اکنون به درگاه حضرت حق می آیی؟
و خواست که او را از حق ناامید بگرداند تا ناامیدی [باعث] زیادی گناهان او شود.
در آن حالت، در دل ندایی شنید که :
برچسب:
نویسنده: پرهام مهدوی